
پدرام آینهور
وقتی کودک یک خانواده که مادرش بین معترضان جاویدنام ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ بوده یا به فرض، پدرش در آن شبها و روزها بازداشت شده و در زندانهای جمهوری اسلامی است، جایی به طور تصادفی یا بر اثر بیاحتیاطی بزرگترها در گوشی موبایل آنان، تصویری از مادر یا پدر خود در اخبار ببیند، وقتی بپرسد که فرد توی آن تصویر، «مامان یا بابا بود؟»، باید چه جوابش را داد؟ همین سؤال درباره انفجارهای حاصل از حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی هم قابل تکرار است: اگر کودکی بپرسد آیا جنگ است، باید چه جوابی به او داد؟
روانشناسان کودک و متخصصان سلامت روان در این زمینه اتفاق نظر دارند که در مواجهه با بحرانهای سنگین سیاسی، درگیریهای نظامی و خشونتهای پرشدت، سکوت مطلق یا انکار کامل به اندازه بیان جزئیات عریان و خشن، میتواند برای بچهها آسیبزا باشد. میگویند باید با بچه درباره این اتفاقات جاری – که به لطف این حکومت، در هر نسل و هر دهه از سالهای بعد از ۵۷ به وفور رخ داده است- گفتگو کرد. هدف از این گفتگوها از منظر روانشناسی اجتماعی، ایجاد «امنیت روانی» و «ارائه موضوع به شکلی ساده و قابل هضم» به تناسب مقطع سنی کودک یا نوجوان است.
سینمای این نظام برای کودکان چه دارد
در بین اصول کلیدی مورد توجه روانشناسان برای مدیریت این گپ و گفت با کودکان، دو نکته بسیار مورد تأکید است: «محدودسازی مطلق تصاویر رسانهای» و «صداقت بدون جزییات زائد و غیرضروری». حالا تمام این اصول را بگذارید کنار دیدگاهی که یک تهیهکننده سینمای کودک برای آینده این سینما مطرح و آن را به منزله نوعی توقع، برجسته کرده است. به نقل از خبرگزاری مهر، مهدی جعفری جوزانی در روزهای حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی گفته بود: «برای ما که در سینمای کودک و نوجوان کار میکنیم، مسئولیت سنگینی وجود دارد.
نسلهای آینده باید بیاموزند که عزت یک ملت چگونه با ایستادگی، امید و ایمان به آینده ساخته میشود». به این ترتیب، او بخشی از برنامههای آینده سینمای کودک و نوجوان ایران را با هدف بازتولید خوانش حکومت از آن چه در ادبیات حکومتی، «جنگ رمضان» خوانده میشد، ریخته است.
نیم یا یک نسل بعد، بچهها بیاد علاوه بر کتاب درسی و صدا و سیما و این همه بیلبورد و دیوارنویس شعاری در سطح شهرها، بناست جزییات روایت توجیهی و مظلومنمای جمهوری اسلامی از این دوران و وقایع را در فیلمها هم ببیند! در فیلمهایی که مثلاُ «مخاطب هدف» آنان بچهها بودهاند. درست برخلاف آن چه از روانشناسی درباره نوع مواجه کردن کودک و نوجوان با چنین پدیدههایی نقل کردیم.
این تهیهکننده کیست؟ پیش از هر توضیحی، بیشک حدس زدهاید که به حکومت و شعارهایش، ربط بیشتری دارد تا به سینما. اما جزییات، تعیینکنندهترند: مهدی جعفری جوزانی بی آن که با مسعود، فتحالله و سحر جعفری جوزانی سینماگران باسابقه نسبتی داشته باشد، یک فعال حوزه رسانههای دیجیتال، انیمیشن و بازیهای رایانهای است که بهعنوان مدیرعامل مؤسسه «منادیان بصیرت» و مسئول مرکز تولید و نشر دیجیتال انقلاب اسلامی (متنا) شناخته میشود.
آثار تولیدی زیر مجموعه او (مانند بازیهای «سفیر عشق»، «مختار» یا انیمیشنهای مناسبتی) عمدتاً برآمده از نهادهای دولتی و حاکمیتی حوزه دیجیتال و نهادهای وابسته به سپاه/بسیجاند. یکی از فیلمهای انیمیشن بلندی که نام او را به عنوان تهیهکننده بر خود دارد، «افسانه سپهر» که در دی ۱۴۰۴ همزمان با اعتراضات سراسری مردم ایران روی اکران سینماها بود، چنین خلاصه داستانی دارد: «نوجوان تصویرگری به نام «سپهر» است که با طراحی یک شخصیت خیالی به نام «باربد» وارد یک ماجراجویی رازآلود میشود. او در تلاش برای هدایت و موفقیت شخصیت ساختهشدهاش، درگیر ماجراهایی متصل به مفاهیم شهادت، هویت ملی و مبارزه با نیروهای متخاصم میشود».
این نوع فیلم ساختن، این چنین شعارهای حکومتی را وارد دنیای فیلم کردن بدون توجه به این که برای کودک و نوجوان، تأثیر معکوس دارد و منجر به دلزدگی از هر مفهوم مطرح در فیلم میشود، از اکنون و آینده احتمالی سینمای جمهوری اسلامی خبر میدهد. سینمایی که همچنان میخواهد با تداوم قیممآبی وزارت ارشاد و سازمان سینمایی، ابزاری در خدمت سانسور و سرکوب حاکمیت باشد. سینمایی که چیزی تحت عنوان «حیات مستقل» را نمیتواند تصور کند.
رسیدن دامنه کرنش و مماشات به فیلمنسازان
تهمینه میلانی فیلمسازی که در دهههای گذشته از احضار و بازجویی تا مدتی بازداشت را تجربه کرده و فیلمهایش با وجود دریافت انتقادهای بسیار از جانب منتقدان و کارشناسان، میکوشید در نقطه مقابل شعارهای رایج نظام در باب آزادی مطلق زنان بایستد، این سالها مانند بسیاری از همنسلان و نسل کهنهکار پیش از خود، امکان فیلم ساختن در دل سینمای رسمی سر در گم بعد از تحولات ۱۴۰۱ را نیافتهاند.
این احتمال نیز وجود دارد که در وضعیت بلاتکلیف سینمای همچنان نیازمند مجوز، در حالی که سینمای مستقل – چه زیرزمینی در ایران و چه سینمای دیاسپورا درباره ایران- قید هر مجوز و اکران دولتی را زده، خودشان «نخواستهاند» فیلم دارای مجوز بسازند. اما همین فیلمساز صریح دهههای پیشین، دوشنبه ۱۶ شهریور همزمان با انتشار ویدئویی از شعارنویسی حامیان حکومت روی دیوار خانهاش، به نوعی با آرمانها و ادعاها و شعارهای حکومت، به تعبیر خود حکومت، «تجدید میثاق» کرد.
میلانی ویدئویی را منتشر کرد که نشان میداد روی دیوار خانهاش نوشتهاند «این آخرین اخطاره»؛ و اضافه کردهاند: «به یاد کودکان میناب». اما در ادامه از هر گونه احتمالی مبنی بر داشتن نظر مستقل و فردی و جدا از روایت حکومت، اعلام برائت کرد و نوشت که «بارها در جهت محکوم کردن انفجار عروسی سیریک، استوری و برای محکوم کردن قاتل بچههای معصوم میناب، استوری و پست» گذاشته است.
اما چندی بعد و در حوالی روز ملی سینما (۲۱ شهریور) همایون اسعدیان مدیر عامل جامعه اصناف سینمایی ایران در نشست رسانهای خانه سینما گفت که این دیوارنویسی «کار خودسرانه یک نوجوان بوده» است. به بیان دیگر، این شبهه را که حرکتی سازماندهی شده و از سوی طیف موسوم به «ارزشی/عرزشی» بوده، ناگفته رد کرد. معنایش چیست؟ این که دیگر هیچ گونه وجه اعتراضی در اعلام این خبر و ضبط و انتشار آن ویدئو ازدیوارنوشته نزدیک به شعارهای حکومت، به جا نمیماند!
از نسلی که در زمان انقلاب ۵۷ جوان و در اوایل مسیر فیلمسازی بود، علیرضا داودنژاد در دوران پس از کشته شدن علی خامنهای بیشترین میزان همدلی را با او و حکومتش ابراز کرد. او که همواره دست به قلم هم داشته، صرفاً از آن حمایتهایی که ارشاد و سازمان سینمایی وارد فهرست فتوحاتشان کنند، انجام نداد. بلکه به تمامی، قلمفرسایی کرد و ستایشنامههای اغراقآمیزش از ابعاد سینماگرانی که فقط بلدند یک استوری کلیشهای برای ابراز چاکری بگذارند، فراتر رفت.
او البته حرکت به سوی خواست نظام شعار را از پیشتر آغاز کرده بود و مثلاً بعد از فقدان بهرام بیضایی در ۵ دی ۱۴۰۴چند خاطره از او نوشت که پیشتر جایی شنیده نشده بود و طی آنها، بیضایی با پسزمینه خاندان باورمند به آیین بهائی، طبق روایت داودنژاد به امامان شیعیان و حتی اصل اسلام، ابراز ارادت و اخلاص میکرد!
در این امتداد، وقتی روز یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ برای داودنژاد بزرگداشتی از سوی مدیران دولتی سینما برپا میشد، با توجه به توقف فعالیت فیلمسازی او از یک دهه پیش (از زمان «مصائب شیرین ۲»)، همه نگاهها به همین مواضع او که به شدت مطلوب حاکمیت بود، معطوف شد. این مراسم که با «اعطای نشان درجهیک هنری» به علیرضا داودنژاد همراه بود، «ساعت ۱۴:۳۰ در سالن سیفالله داد محل سازمان سینمایی» برگزار شد.
ساعت ظهرگاهی در دل اوقات اداری به شکلی آشکار، میزان «کارمندی» برپا شدن مجموع اتفاق را نشان میدهد. چیزی که با خاستگاه این نشان یعنی پسند و تأیید حاکمیت، اسفبارتر میشود. میشد داودنژاد را بابت تجربههای سینماییاش شایسته بزرگداشتی با حضور مردم و سینمادوستان دانست. البته در صورتی که دلیل تقدیر، در جا و کار دیگری ریشه نداشت.
در برزخ بعد از به قعر رفتن سینمای دارای مجوز، پیام این جوسازیها برای نسل این فیلمسازان که عملاً هم فیلم نمیسازند، روشن بود: فیلم-نساز باقی بمانید؛ که برای حاکمیت، هیچ اهمیتی ندارد. مهم این است که با یا بدون ظرافت، به بهانه «وطن»، ابراز ارادت و تجدید بیعت کرده باشید.
رقابت در تولیدات از پیش تعیینشده
در حالی که چندین سال است در زمینههای مورد تأکید در سیاستگذاری فرهنگی حاکمیت مانند جنگهای نیابتی گروههای تروریستی تحت حمایت جمهوری اسلامی، ایران و عراق، عملیات مجاهدین در خاک ایران و فعالیت نیروهای امنیتی و اطلاعاتی، با وجود سرمایهگذاری کلان نهادها و ارگانها هیچ فیلم ماندگاری تولید نشده، این مجموعهها همچنان روش «بفرموده» را در پیش میگیرند. از مستندی درباره علی لاریجانی و مرگش تا فیلمهای متعددی درباره جنگ چه در دوره ۱۲ روزه خرداد ۱۴۰۴ و چه اسفند ۱۴۰۴ و فروردین ۱۴۰۵. تا جایی که تینا جلالی روزنامهنگار روزنامه «اعتماد» در تاریخ ۸ مرداد امسال نوشت: «به اسم عرق ملی و فداکاری، دست روی سوژهّهای حساس کشور گذاشتن و بودجههای کلان سینما را بلعیدن و در نهایت فیلمی بیمایه و بیارزش و حوصلهسربر تحویل مخاطب دادن ، نهتنها ادای دین به مصائب و رنجهای کشور و مردم نیست؛ که ظلمی بزرگ به سینماست».
اما کافی است به فهرستوارهای از آن چه در همین حول و حوش، برایش بودجه گذاشتهاند و از حالا کمپین تبلیغاتی را هم عملاً به راه انداختهاند، نگاهی بیاندازیم:
۱-مؤسسه فرهنگی هنری صاد فراخوانی منتشر کرد به این عنوان که «در حال جمعآوری خاطرات و ورایتهای مردمی از زندگی، سیره و رهنمودهای رهبر شهید انقلاب» است. این مؤسسه که بازوی اجرایی حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی در زمینه تولید محتوای دیجیتال و رسانهای است، نوشت که این فراخوان را برای تولید سریال اعلام کرده و با حمایت سازمان توسعه سینمایی سوره، دست به این کار میزند.
اما آن چه سریال در دست تولید را پیش-ساخته جلوه میدهد، نوع تعیین جهت خاطرات در این فراخوان است: «اگر خاطرهای از مهربانی، تدبیر، شوخطبعی یا سادهزیستی ایشان در ذهن دارید یا سخنان و رهنمودهای ایشان بر زندگی شما اثر گذاشته،روایت خود را به صورت متن یا فایل صوتی ارسال کنید»! عبارتی که به نظر میرسد این فراخوان را به «سفارش» و «دستکاری» خاطرات، نزدیکتر میکند و نتیجه نیز پیشاپیش روشن و قابل حدس است.
۲-مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی که یک مجموعه دولتی است اعلام کرد که مصطفی رزاق کریمی قرار است مستندی درباره علیرضا تنگسیری بسازد که تهیهکننده آن برادرش مرتضی رزاق کریمی خواهد بود. در این خبر بر روی بازتاب «ابعاد کمتر دیدهشده از زندگی و شخصیت شهید تنگسیری» به روایت رایج رسانههای حکومتی در این مستند که مشخص نیت بلند و سینمایی خواهد بود یا سریال چند قسمتی، چنان تأکیدی صورت گرفته که مخاطب آزاداندیش میتواند تصور کند بناست ابعاد همواره نهانمانده فعالیتهای دریادار تنگسیری در این مستند ترسیم شود؛ از استقرار پایگاههای موشکی زیرزمینی (شهرهای موشکی) تا میلیتاریزه کردن خلیج فارس و تشکیل نخستین زمینههای جنگافروزی جمهوری اسلامی بر سر مناقشه تنگه هرمز تا راهاندازی «بسیج دریایی» تا مسلح کردن نهاد تروریستی حوثیهای یمن. چیزی که حتی تصورش در محصولی چنین سفارشی، ناممکن است.
۳-گمان نکنید مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، «آقا» را فراموش کرده. این مرکز خبر داده که مستندی موسوم به «متولد مشهد» به کارگردانی مسعود زارعیان «به سراغ سالهای کمتر روایتشده زندگی» خامنهای میرود و سالهایی را تصویر میکند که «به دلیل کمبود اسناد تصویری و روایی، کمتر مورد توجه قرار گرفته است».
با این تأکید در متن خبر، آیا باید امیدوار به واقعبینی در روایت آن دوران باشیم؟ علی خامنهای در کتاب عربی «ان مع الصبر نصرا» که به نام «خون دلی که لعل شد» به فارسی ترجمه شده، در همان فصلهای ابتدایی به صراحت از تندخویی و سختگیری شدید پدرش در محیط خانه و حین آموزش فرزندانش اشاره میکند.
۴-احتمال دارد جواد افشار کارگردان سریال عریض و طویل و پرریخت و پاش «کیمیا» که سالها برشهای آن به قصد تفریح و خنده، در شبکههای اجتماعی فارسی، بازنشر میشد، فیلمی درباره علی لاریجانی رئیس اسبق صدا و سیما و مجلس بسازد. اما شیوه اعلام این احتمال، از خود آن بسیار مفرحتر است: بعد از کشته شدن لاریجانی در حملات هوایی آمریکا و اسرائیل، جواد افشار هم در یادداشتی این قصه را نوشت و هم در برنامه «من ایرانم» تلویزیون حکومتی جمهوری اسلامی، آن را بازگو کرد؛ که در یکی از روزهای بهمن ۱۴۰۳ علی لاریجانی به دعوت سازندگان فیلمی که افشار درباره صیاد شیرازی ساخته بود، به برج میلاد میرود و بعد از تماشای فیلم با ذوق و شوق به این فیلمساز میگوید:
- «اگه من هم شهید بشم، فیلممو میسازی؟».
و افشار در جواب گفته بود:
- «شما شهید بشو، فیلمش با من!».
و… تعداد این تولیدات، به قدری زیاد است که به نظر میرسد نهادهای گوناگون برای اثبات مراتب ارادت و چاکری نظام، در تخصیص بودجه برای ساخت آثار سفارشی و بفرموده، به رقابت با هم افتادهاند.
به عنوان یک نمونه عجیب و موجب تفریح، بد نیست از برنامهای نام ببریم که مبنای آن یک رقابت است: مسابقهای تلویزیونی با عنوان «نقطهزن» که با اجرای نیما کرمی، روی آنتن شبکه دو سیمای حکومتی کشور میرود. «نقطهزنی» ادعای مطرح و تکرارشده در پروپاگاندای رسانهای جمهوری اسلامی در «پاسخ به حملات دشمن و خونخواهی رهبر شهید» بود که این مسابقه نیز با آن بیارتباط نیست. در خبر این مسابقه آمده است« «در این رقابل چندمرحلهای، نوجوانان ۱۴ تا ۱۷ ساله در مسابقات موشکهای آبی، مهارت و خلاقیت علمی خود را به چالش میکشند»!
بار دیگر به همان نقطه شروع برمیگردیم: در تلویزیون که رسانهای عمومی است، نوجوانان را در مسابقهای با محوریت موشکهای نظامی جمهوری اسلامی، شرکت میدهند. با این اوصاف، از آینده سینمایی که به گفته رئیس سازمان سینمایی رائد فریدزاده، قرار است «بخشی از محور مقاومت» این حکومت را شکل دهد، چه انتظار می رود؟





