
«چون عیالش بوده، اشکالی ندارد»! این جمله را گویا علی خامنهای گفته بوده. در جواب جوانی که در یکی از محافل شعر گرداگرد او در بیت رهبری، از ارجاع خامنهای به اشعار عاشقانه شاملو تعجب کرده بود. جوان گفته بود ولی در این اشعار، وجوه — زبانم لال — اروتیک هم وجود دارد. رهبرش هم پاسخ داده بود که طرف، «همسرش بوده، عیالش بوده»! و خطاب عاشقانههای شاملو به آیدا را «خالی از اشکال شرعی» دانسته بود.
اما چرا این حرفها را «احتمالی» دانستیم؟ چون منبع و سند رسمی از آن موجود نیست. این جملات را افشین علاء شاعر حکومتی از دل یکی از صدها محفل اینچنینی علی خامنهای با شعرای بِیتی نقل کرده. در صحت این نقل قول اما نباید چندان تردید کرد. چون ماهیتش نعل وارونه زدن است: میخواهد بخشی از پروپاگاندای بزرگنمایی علی خامنهای باشد، اما بیشتر او و نوع نگاهش را حقیر جلوه میدهد. علاء ظاهراً اینها را میگوید تا تعجبش را از شناخت خامنهای در قبال شاملو بیان کند.
همچنین تعجب بیشتری از ظرفیت او برای تحمل مخالف، ابراز میکند و میگوید: «اگر در بین شاعران معاصر به دنیال چهرهای باشیم که شدیدترین مواضع را علیه نظام داشت، شاید کسی مثل شاملو پیدا نشود»؛ و این حرف را به ستایش «رهبر انقلاب»شان وصل میکند: «اما ایشان بدون ورود به مباحث سیاسی، از عاشقانههای او تجلیل کردند». در ادامه اما ندانسته یا نفهمانه، تعجب شدیدتری برمیانگیزد: رهبری که اینها مدعی هنرشناسی او شدهاند، چنان اسیر همان کتاب احکام و «حلال و حرام کردن» بود که شعر عاشقانه را هم از منظر تعیین محرم و نامحرم میسنجید!
با این روایات از «آقای شهید» همهچیزدان، شبههنرمندان نزدیک به سفره نظام در پی چه هستند؟ روشن است: راهی برای بخشیدن انواع و اقسام ویژگیهای قبلاً ندیده و نشناخته به خامنهای، با این هدف که «رهبر شهید» را از «رهبر معظم» آزاداندیشتر نشان دهند، و به خیالشان تصویر «باحال»ی از او بسازند! اما امان از شناخت ناچیز که به آدرس غلط دادن میانجامد. در همین روایت/روایتسازی افشین علاء در قسمت ۱۴۰ مجموعه گفتوگوهایی موسوم به «فرهیختگان-گپ» که توسط مجموعهای به صاحب امتیازیِ دانشگاه آزاد اسلامی منتشر شده، تأکید اصلی او بر آن است که در محافل شعری بیت خامنهای بیشتر «اشعار حماسی و آیینی» خوانده میشد، و — به باورش — این که «آقا گفتند اشعار عاشقانه هم بخوانید، خیلی شوکهکننده بود».
اما پیش از آن که به خوانش و برداشت خامنهای از شعر عاشقانه برسیم، ببینیم آن اشعار رایج در بیت او تا چه اندازه به ساحت شعر نزدیک میشوند. مقصود افشین علاء از سرایندگان اشعار «حماسی»، احتمالاً آن طیف پرشمار از حضار جلسات بیت رهبری بوده که میخواستند با بد و بیراه گفتن به اسرائیل و ابراز چاکری به رژیم اسلامی، مراتب ارادت و بیعت چندصدباره خود را به حضور آقایشان اعلام کنند. مانند شعر ضداسرائیلی مشهور محمد حسین ملکیان در سال ۹۷ که تنها نظری به دو بیت گلچین شده از اواخرش، گویای شدت بیظرافتی در امر شاعری، شعارهای مستقیم، و دلیل تحسین سراینده توسط خامنهای خواهد بود:
«به جمهوری اسلامی ایران گفتهایم آری/ به هر چه غیر جمهوری اسلامی ایران، نه!
دفاعِ از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد/ زمین کارزار ما تلآویو است، تهران نه»
نمونههای بسیاری از اشعار مشابه را در تصاویر یا نسخههای مکتوبی که وبسایتهای حکومتی از آن جلسات ارائه دادهاند میتوان یافت. این که از تلاش برای ظرافت شعری یا بهرهگیری از تلمیح و اشاره و کنایه و هر صنعت ادبی دیگر هیچ نشانی نیست، و همه چیز در صریحترین شکل ممکن، به صراحتِ گزارشهای خبریِ آکنده از شعار معاونت سیاسی سازمان صدا و سیما وسط شعر میآید، در آن چه خود خامنهای سرود و پیش از عملیات اول «وعده صادق» در فروردین ۱۴۰۳ منتشر کرد، به روشنی خودش را نشان میدهد:
«به نوشخند منافق ز ره کناره مگیر/ به زهرخند معاند به انزوا مگریز»
تصور بهکارگیری واژگان یا در واقع صفاتی همچون «منافق» و «معاند» در شعر، طبعاً در مخیله کماستعدادترین شعرای تاریخ ایران هم نمیگنجید. آن هم در حالی که در این دوران، این واژهها به عنوان بخشی از ادبیات خودکامه و رایج در اخبار و شعارهای جمهوری اسلامی علیه هر تفکری غیر از ایدئولوژی و سیاستورزی خودش، کاربردی کاملاً خصمانه و سیاسی/امنیتی به خود گرفتهاند.
در امتداد این رویکرد، حتی اشعاری که به یهودستیزی تاریخی جمهوری اسلامی هم ربطی ندارند، از همین زاویه نگاه ایدئولوژیزده فراتر نمیروند. در حقیقت در خلاصهترین توصیف، میشد گفت در محافل مثلاً ادبی رهبر کشتهشده، زن و مرد، پیر و جوان، همه در پی بازگویی شعارها و تهدیدها و هشدارهای خود او در قالبی بودند که فقط ظاهرش شبیه شعر باشد. این که حرکتی در مسیر تبدیل کلام روزمره یا پشت تریبون به زبان شعر صورت پذیرد، به نظر حضرات، ضرورت نداشت. برای شعری که زهرا سپهکار در یکی از محافل بیت در ۱۴۰۲ خواند و واکنشی بس «آقاپسند» به مطالبه زن ایرانی در باب آزادی پوشش در آن جاری بود، میتواند کافی باشد. مطالبهای که شهریور ۱۴۰۱، انقلاب مهسا و دستاوردهای غیر قابل بازگشت «زن، زندگی، آزادی» اوج اعلام و تحقق آن بود. اما شعر در مقابل این خودآزادخواهی میگفت:
«من یک زنم، آزادیام را دوست دارم/ ایرانیام، آبادیام را دوست دارم
هم مادر و مادربزرگم خانهدارند/ این شغل مادرزادیام را دوست دارم»
شعری که تصویر و صدای خامنهای در حال تمجید از آن، استکان چای در دست و حبه قندی بر زبان و در دهان، بسیار در رسانههای فارسی وایرال و دیده شد. شعری که داشت درست یکی از خواستههای سنتی/مذهبی مطلوب خامنهای و ایدئولوژی او یعنی کاهش یا حذف حضور زن در پهنه جامعه را ترویج میکرد. اما میزان مستقیمگویی و شعارپردازی آن، چیزی فراتر از نوعی اعلام موضع توسط سرایندهاش نبود و معنایش میتوانست همان بیعت شاعره با رهبرش باشد. شگفت آن بود که خانم شاعر در تناقضی آشکار، خانهنشینی و اکتفا به همان جبر سنت و عرف و دین را «آزادی» میانگاشت. در این که اختیار فردی میتواند به همین تصمیم بیانجامد و زنی به خواست خود خانهداری را برگزیند هیچ تردیدی نیست، و همچون هر کنش و تصمیم انسانیِ دیگر، برای کسی که اختیار و آزادی دارد، حق طبیعی است.
ولی در لابهلای سطور این شعر، این جعل تاریخی-اجتماعی جریان دارد که انگار پرهیز از خانهداری، همچون آرمانی قطعی، از سوی مبارزان انبوه خیزش «زن، زندگی، آزادی» و هر فرد خواهان آزادی زنان ایرانی، ضروری دانسته شده! در حالی که گفتمان رسمی جامعه ایران بعد از انقلاب ۵۷، همواره اصرار به سنت را به بهانهای برای پس زدن هر نوع ایده آزادیخواهانه از سوی زنان بدل کرده. به تعبیر سادهتر، از آن سو و توسط صاحبان قدرت و پیروان سنت، آزادی زنی که بخواهد فعالیت اجتماعی طبیعی داشته باشد، همواره محدود و حتی سلب شده است؛ اما از این سو، هرگز زن-آزاد-خواهان در جامعه ایرانی، آزادی زن متمایل به حجاب یا عدم فعالیت اجتماعی را زیر پا نگذاشته و حتی در مباحث، زیر سؤال نبردهاند.
این خوانش کج و معوج از مفهوم آزادی، چیزی است که در این نوشته باز به آن باز میگردیم.
حالا نوبت میرسد به آن چه خامنهای درباره شعر عاشقانه میگفته و سطح و دامنه وسعت نگاهش را نشان یا بد نیست بگوییم لو میداده است. در روایت اخیر افشین علاء، بیش از غنا یا خیالانگیزی یا هر ویژگی فرضی دیگر اشعار عاشقانه، سر و کار خامنهای با میزان «عفت»ی است که در شعر رعایت شده. چه در مقام مقایسه که علاء از قول او میگوید: «برخی اشعار عرب در گذشته با دریدن پردههای حرمت و با جزئیات رک سروده میشدند و شعر فارسی هرگز در این دام نیفتاد». چه به طور جداگانه که خامنهای به روایت شاعر بِیتیاش، حکم قطعی داده که «عشق در شعر فارسی همیشه مضمونی عفیف داشته است».
از این که با مکث بر اشعار شعرای دورههای گوناگون شعر فارسی، از ایرج میرزا تا عارف قزوینی و از قاآنی شیرازی تا اوحدالدین انوری، این نگاه منزهپندارانه در باب شعر فارسی، تا چه اندازه تحقق پیدا میکند یا نمیکند، میگذریم؛ چون به موضوع این نوشته ربط مستقیمی ندارد. اما این که خامنهای متوجه نیست با این چارچوبگذاری، چیزی از شور و وجد شعر باقی نمیماند، به همان اندازه مضحک است که مدیحهسرایش نمیداند با نقل این اقوال، بیشتر دیکتاتوری او را به تثبیت رسانده و نه هنرشناسیاش را! وقتی این افکار را به عنوان زیربنای تمام تصمیمهای کشور در نظر آوریم و بدانیم هیچ انتصابی در هیچ بخشی بدون صدور «مجوز» رسمی صورت نمیگرفته، مگر آن که فرد منتصب با همین جزماندیشی همسو باشد، شاید آن وقت دریابیم که اینها خطرناکتر از آناند که فقط در جایگاه «چند جملهای از رهبر دوم حکومت اسلامی در باب شعر و عاشقانهسرایی» دیده شوند.
ماجرا فقط این نیست که چنین دیدگاهی درست یادآور همان عملکرد بازرسان و ممیزان انواع ادارهجات نظارت و صدور مجوز وزارتخانهای است که خود را مصدر «ارشاد» کردنِ هزاران هنرمند و فعال هنری میداند. موضوع فقط این نیست که از اوایل دهه ۱۳۸۰ تاکنون، وقتی تهیهکننده یک آلبوم موسیقی قطعات آلبوم یا پیش از آن، ترانههای منتظر اجرا را به شورای نظارت مربوطه میفرستد، با خط کشیدن دور کلمات و عباراتی از اشعار مولوی و حافظ و خیام مواجه میشود؛ آن هم با خودکار قرمز، به این معنا که «مورد» دارند و باید عوض و بعد اجرا شوند!
تبدیل هر کدام از این موارد به مضحکهای که مردم برای انتقام از این واپسگرایی در شبکههای اجتماعی به راه میاندازند هم الزاماً اصل مسئله نیست و نمیتوانسته مانع روایت علاء از «واعجبا»ی خود و همپالکیهایش از حرفهای آقایشان شود. حتی این که چنین نگرشی از آداب اولیه تحلیل ادبی هم فرسنگها دور و به مطالعه موردی «پیروی از احکام فقهی در نظم عاشقانه فارسی» نزدیک است، مشکل اصلی این روایت نیست.
بلکه مسئله اساسیتر این است که با این همه بند بر دست شاعر زدن و قید برای ذهن و زبانش گذاشتن، هم سطح درک رهبرِ حالا مُرده جمهوری اسلامی از تعبیر «آزادی بیان» برملا میشود، و هم با روایت افتخارآمیزش توسط شاعر بیت او، فهم هنرمند همسو با حاکمیت نسبت به مفهوم اختیار عمل هنرمند! آن فرد و آن دورانی که «رهبر معظم انقلاب» بود، خودش این خطکش به دست گرفتن برای تاریخ ادبیات و شعر کهن را هم لازم میدید؛ و حالا که مریدانش میخواهند بگویند «رهبر شهید»شان سراسر لبریز از آزاداندیشی و ظرفیت و وسعت نظر بوده، باز نبودِ جلوههای تنانه را معیاری برای مجاز شمرده شدن شعر عاشقانه او میگیرند. یا همان «شرعی بودن» رابطه احمد شاملو و آیدا سرکیسیان را!
از امام اول همین شیعیان نقل است که میگفت برای تخریب هر کس، آنان که از او بد دفاع میکنند، بس مؤثرترند تا آنها که بخواهند به او حمله کنند! با این حساب و با این چاکرانِ فاقد شناخت از مفهوم آزادی، خامنهای در دوران پسامرگش هم به آن چه همواره دغدغهاش بود یعنی «دشمن» نیازی ندارد.




