
نو.شته: پدرام آینهور
«با یک کروسان، خارجی شدی خانم آهنگرانی؟»!
این تیتر نوشتهای است که در اواسط هفتاد و نهمین جشنواره فیلم کن در وبسایت روزنامه فرهیختگان منتشر شد. خطاب و انتقادش به پگاه آهنگرانی بازیگر سابق و فیلمساز فعلی بود که مستند جدیدش «تمرینهایی برای یک انقلاب» در بخش نمایشهای ویژه جشنواره به نمایش درآمد و جایزه بهترین مستند حاضر در بخشهای گوناگون کن ۲۰۲۶ را از آن خود کرد. زمان انتشار این یادداشت در فرهیختگان که صاحب امتیاز آن دانشگاه آزاد اسلامی است، هنوز این جایزه اعلام نشده بود. این نوشته سعی میکرد با یادآوری دورانی که آهنگرانی بازیگر سینمای دارای مجوز وزارت ارشاد در سینمای بعد از انقلاب ۵۷ بود، حضورش در جشنواره کن را همچون جلوهای از «شهرتطلبی» در ابعاد جهانی معرفی کند.
میشد بیش از اینها به این یادداشت پرداخت و از آن حیرت کرد. عوامل شگفتی در این نوشته کوتاه، بسیار بود. از قابلیت پیگرد قانونی بابت افترا تا به کار بردن واژگان و عبارات توهینآمیزی همچون «سُفله»، «بدتر از وطنفروش» و «پیادهنظام جنگ نرم میان ایران و اروپای در بند» (که هیچ معلوم نیست از چه زاویهای اروپا را در بند میداند و در بند ِ چه کسی یا چه چیزی!).
ولی نکته مورد نظر ما چیز دیگری در همین حول و حوش است: جمهوری اسلامی و کارورزان مثلاً فرهنگی آن، با دامن زدن به دوگانه هنرمند «با و بیمجوز» یا «ایرانمانده و خارجنشین»، تا کِی و کجا قصد دارند در مسیر فریب احساسات عمومی بکوشند؟
توقع فرمانبرداری ابدی از هر سینماگر
فیلم «تمرینهایی برای یک انقلاب» مانند مستندهای اخیر آهنگرانی از جمله «من سعی میکنم فراموش نکنم»، «پدرم»، «کودک-سرباز»، و «ترانه»، به بخشهایی از تاریخ اجتماعی ایران دهههای بعد از انقلاب اسلامی نگاه میکند. این فیلم میکوشد از خلال خاطرات شخصی و خانوادگی، رد تأثیری را دنبال کند که سیاست خارجی خصمانه جمهوری اسلامی، سرکوب داخلی و کشتار هر معترض و مخالف در هر دوره و همچنین شعارهای نظام بر روی زندگی فرد و جامعه ایرانی گذاشت. فیلمهای قبلی او با همین نوع نگاه، با وجود لبه انتقادی، چندان تیز و بُرَنده نبود. البته میشد مطمئن بود که امکان پخش هر کدامشان در فضای داخلی نمایش و پخش مستند در ایران، زیر صفر است؛ اما فیلمها در ماهیت، با صفت «منتقد» عملکرد حکومت، بیشتر سازگار بود تا «مخالف» اصل و اساس جمهوری اسلامی.
با وجود این، در یک رسانه نزدیک به طیف محمد باقر قالیباف، برخوردی چنین شدید و عصبی با این فیلمساز صورت میگیرد. دلیل این امر، علاوه بر خود فیلم، میتواند به حرفهای آهنگرانی در نمایش افتتاحیه فیلمش برگردد که آن را به «مادران ایرانی که فرزندانشان را در راه مبارزه برای آزادی از دست دادهاند» تقدیم کرد. نه اسمی از جمهوری اسلامی آورد، نه برای این رژیم آرزوی سرنگونی کرد. اما غضب رسانههای شعارپرداز نزدیک به حکومت، در ابعادی شامل حالش شد که حتی حضور فیلمش در جشنواره کن را «مزد نام نبردن از مادران مینابی» دانستند!
آهنگرانی البته چند روز بعد از این انتقادهای رسانههای داخلی، در زمان دریافت جایزه «چشم طلا» برای فیلمش، با کلمات صریحتری از آرزوی «ایران دموکرات و آزاد در آینده» سخن گفت؛ اما آن موقع که هنوز چنین صراحتی به خرج نداده بود، حضرات از چه آن قدر عصبانی بودند؟
جایی از آن نوشته، عبارت کوتاهی آمده بود که برای درک دلایل این روش خصمانه، کلیدی است: «فیلمسازانی که زمانی در بخش رسمی و شرعی سینمای ایران گذراندهاند». برای روزنامهنویس منادی فرمایشات نظام ایدئولوژیک، تمام ماجرا همین است. این که چرا سینماگری دست به «انتخاب» تازهای زده و به تداوم سرسپردگی یا گردن نهادن به محدودیتهای سیستم رسمی و داخلی، تن نداده است.
مثال حجاب و باز هم بازی «خودی و غیرخودی»
شاید در ابعاد عمومی، استفاده یا سوء استفاده از تصاویر زنان بدون حجاب اجباری در تجمعات خیابانی حکومتی شبها و روزهای بعد از حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی، این تصور را پدید بیاورد که اشاره به خروج یک سینماگر از دامنه شرعیات، دیگر نباید سیبلِ شلیک حامیان حکومت باشد. در حالی که اگر به تداوم پیگیری پرونده قضایی افراد به دلیل برداشتن حجاب یا انتشار عکس بدون حجاب، توجه کنیم یا ادامه رعایت حجاب در محصولات متقاضی مجوز در سینما و شبکه نمایش خانگی و تولیدات صدا و سیما را ببینیم، خواهیم دانست که «گفتمان» حاکم بر جامعه اسلامی موردنظر نظام از نظر اتکا به حجاب، تغییری نمیکند. آن استفاده ابزاری و موقتی در دل بخشی از دستگاه پروپاگاندا، به – مثلاً ممنوعیت هر خانم بازیگری که در این سالهای بعد از خیزش اعتراضی «زن، زندگی، آزادی» حجاب از سر برداشت، ربطی ندارد.
مثال بزنیم: در اسفند ۱۴۰۳، روح الله سهرابی مدیر اداره نظارت سازمان سینمایی – بخوانید «رئیس سانسور» وقت- در گفتگویی که فریدون جیرانی فیلمساز و روزنامهنگار با او داشت، از «طراحی» خود و همکارانش در سازمان سینمایی در «تلاش برای بازگرداندن بازیگران زن ممنوع به کار» حرف زد. روش یا نقشه او این بود که به کسانی همچون افسانه بایگان، ترانه علیدوستی یا فاطمه معتمد آریا پیشنهاد کرده بود در مراسم ترحیم یکی از بستگان اهالی سینما و تئاتر، با حجاب ظاهر شوند تا به تعبیر سهرابی «مشکلشان حل شود». چیزی شبیه این که در مقابل مردم و به خصوص زنان ایرانی در حال مبارزه برای پس راندن اجبار حکومت بر سر حجاب، این توجیه وجود داشته باشد که خانمها «به احترام فرد متوفی» حجاب بر سر کردهاند. از طرف دیگر، بشود نزد ارزشیهای کاسه داغتر از آش نیز همین کار آنها را در قالب نوعی توبهنامه، ارائه داد!
از این خیال خام که یک مدیر کل در مجموعه اداری سینمای کشور میپنداشته این بازیگران چنان سودای حضور دوباره در سینمای توأم با حجاب اجباری را دارند، درمیگذریم. در عوض باید آگاه باشیم که نفس رعایت حجاب برای سازمان سینمایی، اهمیتی ندارد. بلکه بازگشت به بله قربان گفتن در برابر فرمایشات نظام و قرار گرفتن در ویترین تبلیغاتی «خودیها» مسئله اصلی است. کاری که طبعاً از این خانمها هرگز سر نزد. برخی از آنان همچون کتایون ریاحی در مقاطع بعدی نیز به صراحت با مردم معترض، همراهی کردند و برخی دیگر مانند مریم بوبانی، در گفتگو با رسانههای آزاد بیرون از ایران – در این مورد، پادکست «صدای کانون» محصول ایفما یا کانون فیلمسازان مستقل ایران- علناً اعلام کردند که در «فیلم باحجاب» که در دل سیستم مجوزهای داخلی ساخته شود، کار نمیکنند. بوبانی علاوه بر فیلمهای کوتاه، در فیلم «شاهد» ساخته نادر ساعیور که در دل سینمای مستقل و به صورت زیرزمینی ساخته شد، در کنار هانا کامکار و غزل شجاعی ایفای نقش کرد.
اما همین بلندگوی تبلیغاتی حاکمیت در هفتههای اخیر و بعد از حضور فلامک جنیدی در تجمعی در لندن با شرکت منادی شعار «نه به جنگ» آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی، کاری به بیحجابی او نداشت. وبسایت «آخرین خبر» عکس جنیدی را با این شرح منتشر کرد: «فلامک جنیدی در لندن، پای کار ایران». جلوه دیگری از همان بازی نگرش رسمی که «ایران» را با «جمهوری اسلامی» یکی میگیرد و به احساسات وطنپرستانه ایرانیان، تکیه میدهد تا ادعای مشروعیت نظام نزد مخالفان عملیات نظامی علیه جمهوری اسلامی را فریاد بزند.
از «شُلحجاب» تا «دختر کشور»
نهایت ظرفیت این نظام ایدئولوژیک در «اصلاحپذیری» ظاهری را میتوان در این مثال خلاصه کرد: در ادبیات رسانهای خود نظام، برای زنانی که صرفاً از روی اجبار، چیزکی بر سر میگذاشتند، عبارت پلشت «شُلحجاب» را ساخته بودند. ولی در همین دوره عجیب بهرهبرداری از طیفهای گوناگون در تجمعات، حتی شعری با لحن مولودیخوانی مذهبی در تمجید از افرادی که با همین ظاهر در تجمع حاضر بودند هم خوانده شد: «کمحجابی هم که اومد توی میدون/ نور چشممون و دختر کشورمونه»! این البته در حالی است که همزمان، خبرهایی از گرفت و گیرهای دوباره در باب حجاب اجباری به گوش میرسد؛ از اعلام خبرگزاری میزان متعلق به قوه قضاییه مبنی بر ارسال تذکر برای حضار بیحجاب تجمعهای حکومتی تا گزارشهایی از فعالیت دوباره مأموران موسوم به «حجاببان» در متروی تهران و در معابر عمومی برخی شهرها مانند کاشان و رشت.
حتی اگر این هشدارها جنبه نمایشی داشته باشد، برای مردم ایران به روشنی ِ روز است که این مماشات، صرفاً به دلیل قرار گرفتن رژیم در حضیض عدم مشروعیت و به قصد بقاست؛ نه نشانی از تغییر یا اصلاح. ربط این بحث به موضوع اصلی این نوشته هم درست همین جاست: تمام اهل هنر هم برای حکومت فقط از همین منظر، اهمیت موقت و ناچیزی دارند. اخبار فیلم اصغر فرهادی را به این امید منتشر میکنند که چیزی علیه حمله آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی بگوید؛ و حتی آن میزان که او کشتهشدگان اعتراضات دی ماه و این جنگ را کنار هم گذاشت و تفاوتی قائل نشد، برای رسانههای تریبون نظام کافی نبود. همان طور که بعد از حرفهایش در نشست رسانهای فیلم «داستانهای موازی»، او را با تیترهایی همچون «اصغر آقا نخواست قهرمان باشد» و «اصغر فراموش کرد؟!» بدرقه کردند؛ چون توقع صراحت بیشتری در همآوایی با روایت رسمی نظام از این دوران کشتار در دی ماه و درگیری در جنگ اسفند و فروردین داشتند.
خاطرات زودگذر
ولی مردم از همدلی فرهادی با آنان، گذشته خوشی به خاطر داشتند: او در میانههای شهریور ۱۴۰۰ درباره حکم حکومتی علی خامنهای برای منع وارادت واکسنهای آمریکایی و انگلیسی علیه ویروس کرونا به نشریه «هالیوود ریپورتر» گفته بود که مردم «هرگز این ممنوعیت و پیامدهایش را نمیبخشند». در ادامه، حتی شرایط اجتماعی را کلیتر دید و گفت: «مردم بسیار خشمگیناند و هیچ امیدی به تغییر ندارند». همچنین حمایت او از معترضان سرکوبشده در طول اعتراضات سراسری پس از کشته شدن مهسا (ژینا) امینی که در روز جمعه ۲۷ آبان ۱۴۰۱ در صفحه شخصی او منتشر شد و بعد از آن، اعلام صریح این که دیگر در ایران و «تحت قوانین حجاب اجباری»، فیلمی نخواهد ساخت، برای مردم نشانه بود و ارزش داشت.
ولی وقتی مدتی بعد از افتتاحیه فیلمش در کن امسال گفت که در طول جنگ به ایران برگشته و حالا هم دوست دارد برگردد و در ایران فیلم بعدیاش را بسازد، رسانههای داخلی در ابعادی که انگار این خبر جایزه گرفتن اوست، جملاتش را منتشر و تیتر کردند. سؤالی که به ذهن میآید، گریز ناپذیر است: یعنی فرهادی دارد فیلم تحت مجوز و حجاب را میگوید؟! آن هم بعد از تمام مراحل و مرارتهایی که انسان و زن ایرانی برای تحقق حق بدیهی خود در آزادی پوشش طی کرد؟
میزان انتقادها و حتی حملهها علیه فرهادی در این روزها، فراوان و خاستگاه آن، هر دو سوی مرز بوده! هم رسانهها و کارورزان حکومتی او را بابت محکوم نکردن حمله آمریکا و اسرائیل، به تندی به باد انتقاد و حتی استهزا گرفتهاند و هم مردم که از هر چه رنگ و بوی اندکی همسویی با این نظام را داشته باشد، منزجرند. وقتی که این مردم از اتصال به جهان آزاد، به واسطه خاموشی ۸۰ و چند روزه اینترنت محروماند و فقط ایرانیان دیاسپورا میتوانند صدا و قلم مردم ایران باشند، چیزی شبیه همان دوگانه محبوب و مطلوب حکومت شکل میگیرد: یکی مثل فرهادی تصور میکند داخلنشینها و خارجنشینها از او توقع متضاد دارند. در حالی که صدای مردم انبوه و واقعی توی ایران، حتی در صورت اتصال به اینرتنت، نمیتوانست با نوشته و گفته عینی از زبان خودشان، به گوش او و ما و دنیا برسد. نهادهای امنیتی کارشان در همین حد است که کامنت و استوری مردم را خفه کنند و خوش باشند که صدایی از معترضان برنمیآید.
نسبت بین وسطبازی و رودرواسی
شاید با تلفظ سریع واژهها، خیلی از ما به این توجه نمیکنیم که تعبیر قدیمی «رودرواسی» از نظر تصویری دارد موقعیت کسی را مجسم میکند که در درگاه در، ایستاده و نه وارد میشود و نه بیرون میرود. انگار دلش میخواد برود توی خانه، اما حسی مانعش میشود که همان تعارف است. تعارفات هنرمندان با خودشان و با حاکمیت، البته این قدر معصومانه نیست. اما این که روی درگاه بایستی، در کارت تعبیر «وسطبازی» را نمایندگی میکند. نسبتی انکارناپذیر که موجب میشود این سینماگران بازگوکننده روایاتی شبیه روایت رسمی جمهوری اسلامی، اغلب حتی بیش از آدمّهای متصل به نظام، از سوی افکار و احساسات مردمی، طرد شوند. سوء استفاده نهایی نظام از هر حرف هر هنرمند که آشکارا از فقدان مشروعیت این نظام، اعلام آگاهی نکند، همین جا خودش را نشان میدهد: انگار در دریافت نقد و شدیدتر از نقد هم این نوع هنرمند با این عملکرد بینابین، وسط میایستد و ناسزای حکومت و تمام ایران ِ ضد این حکومت، همزمان نثارش میشود. همزمان، ولی از دو منظر ضد هم.




