
ایران در شرایطی قرار گرفته که میتوان آن را «ابهام در رهبری سیاسی» نامید؛ اختلال یا ابهامی که نه صرفاً به فقدان یک فرد بلکه به ازهمگسیختگی مرجع تصمیمگیری در بالاترین سطح قدرت مربوط است.
در میانهٔ جنگ و در یکی از حساسترین مقاطع تاریخ معاصر ایران، انتظار میرود یک مرجع مشخص، با اختیار و مسئولیت، راهبرد کلان کشور را توضیح دهد و جهتگیریها را روشن کند. با این حال، آنچه در عمل دیده میشود، نوعی ابهام در همین سطح است.
علی خامنهای، که طی بیش از سه دهه محور اصلی تصمیمگیری در جمهوری اسلامی بود، ۹ اسفند در اولین روز حملهٔ آمریکا و اسرائیل کشته شد. در ساختاری که بخش قابل توجهی از سیاستگذاریهای کلان به اراده و نظر او وابسته بود، حذف چنین عنصری نه یک خلأ مقطعی بلکه یک گسست ساختاری در قدرت جمهوری اسلامی ایجاد کرد؛ آن هم در شرایط جنگی و همزمان با حذف بخشی از فرماندهان ارشد نظامی.
در نتیجه، با حذف علی خامنهای، به نظر میرسد ساختاری که پیش از این نیز بهشدت متمرکز بود، با نوعی پراکندگی قدرت مواجه شده است.
انتخاب مجتبی خامنهای بهعنوان رهبر بعدی، نهتنها این بحران را حل نکرده بلکه بر ابهامات افزوده است. تا این لحظه، هیچ نشانهٔ عینی و قابل اتکایی از حضور او بهعنوان رهبر و راهبری او در فضای عمومی و سیاسی وجود ندارد؛ نه تصویر، نه صدا، نه حضور رسانهای؛ هیچ. تنها چند پیام کتبی منتسب به او منتشر شده است.
در عین حال، حتی دربارهٔ وضعیت جسمی او نیز روایتهای متناقضی مطرح است. این سطح از ابهام برای جایگاهی که قرار است رأس هرم قدرت باشد، بیسابقه است.
این ابهام فقط به شخص رهبر محدود نمیشود، بلکه به کل سازوکار تصمیمگیری سرایت کرده است.
در سطح قوهٔ مجریه نیز مسعود پزشکیان نتوانسته است این خلأ را پر کند. موقعیت سیاسی او، چه از نظر جایگاه در ساختار قدرت و چه از نظر ظرفیت زبان سیاسی و اقناع و هدایت نیروهای سیاسی داخل، به گونهای نیست که بتواند نقش یک مرجع تصمیمگیر در سطح کلان را ایفا کند.
تجربهٔ دوران ریاستجمهوری او نیز نشان داده که بخش مهمی از تصمیمهای کلیدی، خارج از حوزهٔ اختیار مستقیم او اتخاذ میشده است.
بنابراین، در فقدان علی خامنهای، مشخص نیست مسعود پزشکیان تا چه اندازه در فرآیند تصمیمگیریهای کلان نقش دارد و آیا اساساً در موقعیتی قرار دارد که بتواند سیاستهای راهبردی کشور را هدایت یا حتی نمایندگی کند یا نه.
با این حال عطا محامد تبریز، تحلیلگر و پژوهشگر ارشد سیاسی در اسپانیا، میگوید:
«پزشکیان نمایندهٔ بخشی از حاکمیت است که در سالهای گذشته طرفدار مذاکره و «آزاد شدن از قفس» بوده است. حضور او در این سمت، امکان تجمیع این نیروها برای تحقق آتشبس و حرکت ببشتر به سمت غرب را میدهد. او همچنین به خاطر رویکردهای لیبرال اقتصادی خود خواهد توانست در این راه سرمایهداران ایران را نیز همراه کند و اینگونه به بخش نظامی تضعیفشده، فشار آورد».
در روزهای اخیر، روایتهای متناقض دربارهٔ مذاکره یا عدم مذاکرهٔ ایران و آمریکا در میانهٔ جنگ، نمونهٔ روشنی از این وضعیت است. از یکسو ادعای تماس برای مذاکره مطرح میشود، از سوی دیگر بهطور کامل تکذیب میشود، و همزمان نشانههایی از ارتباطات غیرعلنی نیز مطرح است. مسألهٔ اصلی در اینجا، صحت یا کذب هر یک از این روایتها نیست، بلکه فقدان یک مرجع مشخص و قابل اتکا برای اعلام موضع نهایی است.
در حالیکه در بیرون از ایران از وجود کانالهای ارتباطی و تماسها صحبت میشود، در داخل کشور همان موضوع بهطور کامل رد میشود، بیآنکه توضیحی دربارهٔ این فاصلهٔ روایتی داده شود. از سوی دیگر، در بسیاری از موارد، موضعگیریها بهجای آنکه روشنکننده باشند، به دلیل کلیگویی و فقدان جزئیات، خود به منبع ابهام تبدیل میشوند.
در همین حال، بخش قابل توجهی از این اظهارنظرهای مقامهای جمهوری اسلامی به جملات شعاری و رجزخوانی محدود میشود، از «تنبیه دشمن» تا «ایستادگی تا آخر».
در چنین فضایی، ظهور پررنگتر برخی چهرهها، از جمله محمدباقر قالیباف، قابل توجه میشود. موضعگیریهای او بیش از مسعود پزشکیان بهعنوان رئیسجمهور و تلاش برای نمایش نقشآفرینی در سطح راهبردی، میتواند نشانهای از رقابت برای پر کردن خلأ قدرت سیاسی و حتی نظامی باشد؛ بهویژه با توجه به سوابق نظامی، ارتباط با نهادهای امنیتی و سپاه پاسداران و نزدیکی او به هستههای تصمیمساز.
این جایگاه، با توجه به نزدیکی بسیار زیاد او به مجتبی خامنهای، اهمیت بیشتری پیدا میکند؛ نزدیکیای که از دههٔ ۸۰ روشنتر شد و در مقاطع مختلف، بهویژه در انتخابات مختلف ریاستجمهوری، خود را بیشتر نشان داده است.
در آن دوره، بارها نشانههایی از حمایت بخشی از سپاه پاسداران و حلقهٔ نزدیک به مجتبی خامنهای از گزینهٔ ریاستجمهوری قالیباف دیده شد، روندی که در آخرین انتخابات هم تکرار شد.
حسین رزاق، تحلیلگر سیاسی در آلمان، در این زمینه میگوید:
«قالیباف همیشه مهرهٔ مورد تأیید بیت و قاسم سلیمانی بوده و در بازیهای قدرت به تناسب نقشآفرینی کرده است. در سالهای ۸۴، ۹۲ و ۹۶ با بازی در نقش کاندیدای پوششی، وفاداری خودش را اثبات کرد. امروز هم با حذف مهرههای کلیدیتر، نقشی که او برای نظام ایفا میکند پررنگتر شده است. این روند همیشگی بیت بود که از چهرههای حتی متهم به فسادهای کلان و بخشی که تبدیل به الیگارشهای اقتصادی شده بودند، در بحرانها بهترین استفادهها را ببرد. چراکه بقای منافع آنها در گرو بقای نظام است. قالیباف در جنگ ۱۲ روزه با حذف فرماندهان ارشد سپاه، فرماندهی جنگ را بر عهده گرفت. بعد از حذف علی خامنهای، باز او مسئول اصلی جنگ شد و علی لاریجانی مسئول ادارهٔ سیاسی کشور. اما حالا با حذف لاریجانی، او به اصلیترین و قابل اعتمادترین چهره برای بیت (مجتبی خامنهای/ حسین طائب) و پیشبرد پروژههای آنها تبدیل شده است.»
در مجموع، آنچه امروز در ایران مشاهده میشود، تداوم یک جنگ بدون وجود یک مرجع سیاسی شفاف برای تعریف اهداف، تعیین مسیر و پاسخگویی به افکار عمومی است.
در غیاب علی خامنهای و در سایهٔ غیبت پرابهام مجتبی خامنهای، میتوان گفت رهبری سیاسی کشور عملاً دچار وقفه و سکته شده است. این وقفه نهتنها در سطح ساختاری بلکه در سطح ارتباط با جامعه نیز قابل مشاهده است.
افکار عمومی با پرسشهای اساسی روبهروست: به جز رجزخوانی و شعار، راهبرد کلان مقامهای کشور در این جنگ چیست؟ هدف نهایی رسیدن به چه مسیر و نتیجهای در این جنگ است؟ و سؤال مهمتر، اصلاً چه کسی مسئول و پاسخگوی تصمیمهایی است که گرفته میشود؟
ایران امروز به ظاهر با فقدان قدرت مواجه نیست بلکه با فقدان یک مرجع روشن برای اعمال و اعلام قدرت مواجه است، و این، در شرایط جنگی، میتواند بهمراتب تعیینکنندهتر از هر ضعف نظامی یا اقتصادی باشد.





